تبليغاتX
(¯`·-» قلب شکسته «-·´¯)
(¯`·-» قلب شکسته «-·´¯)

فاصله با آرزوهای ما چه کرد؟ کاش می شد از عاشقی هم توبه کرد!


بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هر کس دورتر افتاد

عاشق تر است ...

اول من ...

حواسم را بده

تا پرت کنم !!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 13:29 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


من میترسم از این آدما !

قصه جواب نمیده ,

مامان آرامبخش نداری ؟!




نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:11 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


واي انيشتن برخيز !
نظريه اي تازه بيار
قانون فيزيك را هم شكست
قطره ي اشكي كه آتشم زد !



نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:29 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


روزگارا
تو اگر سخت به من میگیری،
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند،
لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست
زندگی باید کرد...!



نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:18 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


آدم اســـت دیگر...
گاهی دلـــش می‌خواهد کسی‌ مـــوهایش را نوازش کند ،
بوســه بر گونه اش بزند و آروم زیر نرمــه گوشش بگوید :دوســـتـت دارم!



نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:44 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


خسته ام از رفتم ، رفتی ، رفت ها

همیشه حرف از رفتن هاست

کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کند...


نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 23:42 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


آه در بساطم نمانده
بس که دلم را
خرج ِ دوست داشتن ات کردم !!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:38 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


یکی بیاد
دست این خاطره ها را بگیره ببره گردش...
کلافه کرده اند مرا،
بسکه نق میزنند به جانم...!


نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:36 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


می خواهم اعتماد کنم ...
اما بد جایی دنیا آمده ام
زمین...
جایگاه مارهای خوش خط و خالی بود که هر روز مرا نیش می زدند...!


نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 15:35 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |



من شکستن نمیدانم ، ولی هر کس از کنارم گذشت شکستن را خوب بلد بود
دلم را، عهدش را ، غرورم را ، کمرم را
کمرم را ....



نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:59 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |



همـیشه که نـباید زلزله بیاید
که ویرانی را ببـینی
همـین کـه تـنها شـدی ویـرانی......!!!!!




نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:57 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |



تا حالا دقت کردین بعضیها مثل کبریت میمونن ...
خودشون ارزش چندانی ندارن، ولی میتونن زندگیتو به آتیش بکشن !!!





نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:53 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


آنقدر دل كندن از تو سخت است كه در آخرين واگن قطار نشسته ام!
تا هر چقدر ميشود...
ديرتر تركت كنم!!!



نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:45 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ , ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ !ﺍ

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 0:54 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو ...!

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 0:40 توسط ܓܨ مجتبی ܓܨ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ