فاصله با آرزوهای ما چه کرد؟ کاش می شد از عاشقی هم توبه کرد!
مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمه سلام نا مهربانم، چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد؟ در آینه چشمهایم بنگر چه
می بینی؟ آیا می بینی که تو را می بیند؟ صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد
می زند دوستت دارم؟ دوست ندارم که بگویم دوستت دارم. دوست دارم که بدانی
دوستت دارم! قاصدک غم دارم، تو را دوست ندارم دنیا نذاشت فدات بشم , فدات شم زمونه نذاشت باهات باشم , فدات شم برو و بدون , بدون تو می میرم خدا نخواست , فدای اون چشات شم مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه ! حتی مهم نیست که کف پات نرمه یا زبر ! مهم اینه که وقتی پات رو تو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات بذاره زندگی چون چیدن سیب است ,, باید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است ,, باید دید و رفت زندگی رودیست جاری در مسیر عاشقی هر که آمد شادمان یک جرعه ای نوشید و رفت قاصدک , این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت ! ای غم ای همدم، دست از سر دل بردار
شکستن های روحم را به غیر از تن نمی فهمه
همیشه فکر می کردم برایت آرزو هستم
همان یک روزنه نوری که داری پیشِ رو هستم
ولی امروز می بینم تمامش خواب بود و بس
خیالِ تشنه از رویا فقط سیراب بود و بس
مسیر چشمهایت را شب ها ناگاه گم کردم
چراغی نیست٬ راهی نه٬ چگونه بی تو برگردم؟
نمی دانی چقدر از این شب دلتنگی می ترسم
و از آواز تنهایی٬ از این آهنگ می ترسم
همیشه سرنوشتِ من مقیمِ دردِ آبادیست
کدامین دست ویرانگر درِ خوشبختی ام را بست؟
ببین ای عزیزم مرگِ دل چگونه سوگوارم کرد
رسید افزوده طوفان را خراب و بی قرارم کرد
دلم در دوردستی است مثالِ بید می لرزد
به جانت جانِ شیرینم به دیدارت نمی لرزد
چوب خط روز هاي بي تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،
نامه اي براي تو و براي اين عکس ميان قاب و براي اين تپش کهنه در سينه
نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوي تمام اين ديوار ها ،اين جاده
ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوي تمام نميدانم هايي که دستانم را از
دستانت جدا کرد...
باد مي داند،خوب مي داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل
از غروب, گره روسريم را از هم باز کرد وموهايم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم يادم آمد،بايد روي پاکت بنويسم :''برسد به دست نامهرباني که
موهايم رابا باد شانه ميزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نميدانم
روزي در پي جاده خاکي راهي بودم که تلاقي نگاهت راه بر پاهاي برهنه ام
بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهي که آيينه
اميدم بود و نويد فردا هايي روشن، فردايي که تلاقي آرزوهايمان بود،و کور
سوي فانوسي در مسير اين راه تاريک فردا ... فردا... فردايي که هنوز در راه
است!
امّا نه،اين دو خط نامه که جاي اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگي از نو تازه کنم
بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جاي تو خالي ،چند وقت پيش بود که تکرار
اين روزهاي بي خاطره را جشن گرفتم؛ مهماني که نبود, من بودم و قاب عکس
تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته
شرمنده مهمانم،که شادي سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سر سفره تو! اين
گناه دوستي من بود که قهر خدا در پي داشت و قحطي نعمت. چه بگويم؟ شاد باد
روزگار تو،که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت، سهم سفره خالي ماست از اين
سال هاي بي برکت...
وديشب بود آن شب که چوب خط روز هاي بي تو بودن به سر آمد ونامه اي برايت نوشتم. 
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ ﮐس نبود
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره
آری با تو هستم !
با تویی که از کنارم گذشتی
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است!!

دارم میرم به یک سفر به جادهای بی انتها
توجاده ای که یک سرش منم با آرزوی تو
تو جاده ای بی انتها منم به جستجوی تو
تو جاده ای که یک سرش تو هستی و نگاه تو
تو جادههای آرزو دارم می رم به راه تو
پنجره های قلب من واشده به روی تو
راهو به من نشون بده تا برسم به سوی تو
این سر جاده ها منم اون سر جاده ها تویی
نشونیت و به من بده که مقصدم فقط تویی
غم آوارگی و دربدری،
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند،
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غم هاست،مهد و گهواره ی من ماتم هاست،
قاصدک دریابم!
روح من عصیان زده و طوفانیست،
آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم،غم به اندازه سنگینی عالم دارم،
غم من صحراهاست،افق تیره او ناپیداست
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عیسایی،
و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
قاصدک حال گریزش دارم،
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
پستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست
نه تو را دوست ندارم
اما گاهی که نیستی ٬ غمگینم
و به آسمـان بالای سرت و ستـارگـانی که تو را می بینند حسادت میکنم
تو را دوست ندارم ٬ امـا نمیدانم چرا آنچه میکنی برایم استثنـایی است
و بارها از خودم پرسیدم ٬ چرا آنها که دوستشان دارم بیشتر شبیه به تو نیستند
نه تو را دوست ندارم امـا چشمـان گویایت با آن آبی عمیق و درخشان٬
بیش از هر نگـاه ٬ بین من و آسمـان آبی قرار دارد
آه .. می دانم که دوستت ندارم
امـا دیگـران بـاور نمی کنند
چرا که آشکـارا می بینند ٬ نگـاهم دنبـال توست


ای شادی یک دم، مرهم به دلم بگذار
دل جای شادیست، از غم شدهام بیزار
ای غم بیرون رو، این خانه به او بسپار
با این خانهی تنگ، با این پارهی سنگ
با این دل چه کنم؟ این آلودهی رنگ
دلا، بال مرا چرا شکستی؟
پر نزدی به گل نشستی
تو دریا بودی، ز چه رو چون مردابی؟
ای دریا تا کی، ز نسیمی بیتابی؟
دل به دریا بزن در شب طوفان
تا به کی سر زدن بر در زندان؟
تا کی تنهایی؟ برخیز و پرگشا
در آسمان رها تا کوی ناکجا
کوی بینشان کوی عاشقان
ای غم ای همدم، دست از سر دل بردار
ای شادی یک دم، مرهم به دلم بگذار
دل جای شادیست، از غم شدهام بیزار
ای غم بیرون رو، این خانه به او بسپار
ای دل زین غمها، تنها غم او بگذار
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








